بالاخره نی نی دخمل ما بدنیا اومد.یه کوشولوی ناز و مامانی والبته پر سرو صدا.اسمش گذاشتیم: آیه. این شیطون بلا چند روزی زودتر بدنیا اومد یعنی 18 آذر ساعت 11:20 صبح. خیلی شبیه سیناس یعنی شبیه وقتی که تازه بدنیا اومده بود. شب اولی که از بیمارستان اوردیمش خونه تا صبح گریه میکرد و هرکاری میکردیم آروم نمیشد.کلا دختر بودن خودشو از همون اول نشون داد.اگه شیرش دیر بشه یا موقع تعویض لباس یا پوشک یکم اذیت بشه با جغاش خونه رو میذاره رو سرش.سینا که خیلی خواهرشو دوست داره و شدیدا غیرت داره روش.24 ساعت بوسش میکنه یا دست و پاشو میگیره اما اگه کسی بهش نزدیک بشه میگه مامان و بابام گفتن نذارم کسی دست بهش بزنه. خدا رو شکر اسمشو راحت قبول کرد و دیگه پروانه رو فراموش کرد. اینم سه تا از خانوم خوشکله ما :
چقدر ناز میخنده فداش بشم.آیه جون خاله همیشه بخند

امشب سینا خونمون بود و باهم رفتیم پارک کلی با سبحان بازی کرد و بهش خوش گذشت.دو ماه دیگه مونده تا بدنیا اومدن ساینا جون. تاریخ بدنیا اومدنش 25 آذره که البته احتمالا چند روز زودتر بدنیا میاد. ایشالا هر وقت که باشه سالم و سلامت بدنیا بیاد.
امروز مامان سینا وسایلشو آورد خونمون که بعد از زایمانش بیاد اینجا.سینا با کلی ذوق و شوق سیسمونی شو باز میکرد و ادای نی نی رو در می آورد. با علاقه ای که داره حتما داداش خوبی میشه ( البته اگه از بعضی از شیطنتاش فاکتور بگیره )
ساینا جون منتظریم کوچولوی خوشکل.دوست ندارم بگم زودتر بیا پیشمون چون بهتره به موقع بدنیا بیای.ولی..... خیلی هیجان بدنیا اومدنت رو داریم آخه اولین نوه ی دختر تو خانوادمون هستی و خیلی عزیزی.از حالا کلی لباسای خوشکل برات خریدیم. لباس خریدن واسه دختر بچه ها یه لذت دیگه داره. حتی برات گل سر هم خریدیم.
پ.ن : ممکنه اسم ساینا عوض بشه.طبق تصمیمات گرفته شده از سوی شورای مرکزی متشکل از مامان و بابا احتمال تعویض اسم وجود داره که هنوز اسم جانشین تعیین نشده اما خب من که اصرار دارم همون ساینا باشه....
چند روز پیش که خونه سینا بودم، بعد از ناهار مسواک زدم.سینا میگه خاله چرا الان مسواک میزنی ؟ من: پس کی بزنم؟
سینا: الان که تازه شام خوردیم !!!! ( منظورش ناهار بود ).باید قبل از غذا بزنی ، الان دیگه مسواکت باطل شد....!!!!....
سینا خیلی وقته که تلفظ کلمات رو کاملا درست میگه.کوچیکتر که بود واقعا بانمک حرف میزد.الان براش که میگم خودشم خندش میگیره.مثلا به بستنی میگفت : تاپ تا .یا به آشغال میگفت : آلوپه ...ولی بعضی از کلمات رو حتی زمانی که تازه شروع به حرف زدن کرده بود درست میگفت، مثل آلبالو. منو تا حدودا دو سالگیش عمه صدا میزد ( خودش عمه نداره ) اون موقعها خودم کشتم تا یاد گرفت بگه خاله اما الان خیلی دوس دارم دوباره عمه صدام بزنه.آخه خیلی با نمک و سریع این کلمه رو تلفظ میکرد. به پسر خالش سبحان که یکسال و نیم از خودش بزرگته اوایل میگفت توپی ( با ضمه روی ت و تشدید روی حرف پ ) بعد پیشرفت کرد و میگفت چمان ( ضمه رو چ ) آخرشم بعد از کلی تلاش یاد گرفت بگه سمان... البته الان درست میگه سبحان. یه جمله خیلی با مزه که میگفت این بود : ت بوم بوم. یعنی بریم سوار ماشین بشیم.کلا به نشستن میگفت ت و بوم بوم هم که ماشین بود.
تو این مدت هر وقت که مامانش برا نی نی لباس میگیره اول باید سینا تنش کنه.لباس هم که نوزادی و فوق العاده کوچیکن براش ولی کلی ذوق میکنه وقتی میپوشدشون.
این سینا گلی ما با اینکه شیطونه خیلی بچه خوب و مهربونی هست.از الان میگه نی نی که بدنیا اومد من به مامانم کمک میکنم.اگه مامانم میخواست لباساشو عوض کنه من براش میارم لباساشو.فداش بشم که انقدر بامحبته!!!
چند وقت پیش ازش پرسیدم : سینا پرهام و بیشتر دوست داری یا عرفان و ؟ ( پرهام پسر داییشه که چهار ماهشه وعرفان هم پسر خالشه که سه ماهشه ) یکم فکر کرد و گفت : نی نی خودمونو.هر کس باید نی نی خودشونو دوست داشته باشه مثل سبحان( داداش عرفان ) که نی نی خودشونو بیشتر دوست داره... من هم کف کردم از این همه غیرت...!!!!
اینجا سینا یکسالشه بخاطر شیطونی هاش سرش خورد به میز و....

به چی فکر میکنی آقا کوچولو؟


چه موشی شده...!!! ( منظورم ببره...)

اینجا دریاچه پیش خونه شونه که سینا خیلی اردکای این دریاچه رو دوست داره

سلام.
من خاله سینا هستم.قراره از حالا به بعد من وبشو آپ کنم.مامانش وقت نمیکنه بیاد خاطراتشو بنویسه ، چون هم یه کوچولو تو راه دارن و هم اینکه کلی کار داره.سینا سه سال و هشت ماهشه و ایشالا کمتر از سه ماه دیگه خواهرش بدنیا میاد و سینا هم بی صبرانه منتظره بدنیا اومدن نی نی شونه تا بقول خودش داداش برادر بشه!!!
اوایل وقتی که فهمید قراره نی نی دار بشن اصرار داشت که باید پسر باشه و میگفت من داداش میخوام.یه روز به مامانش گفته بود هر وقت رفتی بازار برام دوتا بال بخر میخوام برم پیش خدا، بشینم رو پاش و بهش بگم خدا من داداش میخوام.......!!!! ما هم دهنمون از تعجب وا مونده بود از زبون این فسقلی...
اما الان منتظره که خواهرش بدنیا بیاد و تازه اسمشو هم انتخاب کرده : پروانه !!!! غیرت عجیبی هم رو این اسم داره و اگه سر به سرش بذاریم عصبانی میشه و میگه اسمش فقط پروانه اس....حالا نفهمیدم این اسمو از کجا یاد گرفته؟!
سینا قراربود مهرماه به جای مهدکودک بره خانه شکوفه های قرآنی (آخه به خاطر آنفولانزایA نمیخوان بنویسشن مهد) ولی اون جایی که نزدیک خونشونه ، کمتر از 4 سال رو ثبت نام نمیکنه واسه همینم قراره زمستون یعنی بعد از اینکه چهار سالش پر شد بره.
این هم چندتا دیگه از عکس های سینا 

اینجا یک سالشه.اون خطی که روی پیشونیش می بینین یادگار شیطونیای خودشه!

اینجا هم علی اصغر شده 

اینجا هم ١.۵ ساله هستش،اصولا سینا مسوول تلفن توی خونمونه

اینجا دیگه ٢ ساله شده.بس که شیرینه،پشه ها صورتشو خوردن 


سلام
چند عکس از سینا(وقتی خودش نی نی بود) که الان منتظره نی نیمون به دنیا بیاد و به قول خودش داداش برادرش بشه.




